ها ...
فصلی ست از دهان تو
خیابان ...ها را قدم می زند
برگ... ها را می رقصد
آدم را از پالتو ...ها در می آورد
بوسه ...ها را عاشق می بوسد
من اما باید
از کافه
خیابان
بوسه ها را برگردم
برسم به آخرین فصل
خودم را
در پالتو...ها ها ها می کنم
با زمستانی که در من
تن ها
خاطره می بارد
دهان ات که بسته است .
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 14:21 توسط امیر یزدانی
|
امیر یزدانی