آخرین اتوبوس
از همه عزیزان همراه که در سوگ مادر عزیزم با بنده همدردی نمودند کمال امتنان و سپاس را دارم .
فنجانهای قهوه مدام
اوقاتم را تلخ می کنند
صبح،
زیر باران میزند به سرم
کمی قد بکشم
مثل برنجهای هندی
شاید از شاخ آفریقا سر در بیاورم
جایی که دماغ فیل
زیر پای مورچه ها می افتد
وعلف به دهان هیچ بزی شیرین نمی شود
ماندلا را که با مالاریا
هم خونی پیدا نمی کنم
تن ام را به نیل میزنی
آنقدر عصای فرعون می بینم
که معجزه در دستان موسی هم
دیگر مقدس نمی شود
و مرگ تنها تکانی ست که
گهواره میخورد.
ولی ،عصر
دنیا را دور سرم می چرخم
پرده در سی نما سیاه می شود
و به گوزنها
تنها در یک نمای بسته
فکر میکنم
به آخرین اتوبوس
و اینکه هر راهی اگر
از گاندی عبور نمی کند
دلیل موجه ای نیست
به آزادی نرسم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 17:42 توسط امیر یزدانی
|
امیر یزدانی