|
در سوگ مادرم که رفتنش در بهار خزانم کرد .
دکمه های پیراهنم
به انگشتهای تو فکر میکنند
دل می بست
به دل دل کردن پاهایم
به سر گیجه یی که مدام از دستانم بالا می رفت.
وقت انتظار
تنها تفریح بود
آنقدر میکشیدم تا از تصویرهای درهم همه
بیرون بزنم زیر تمام سوادها.
دستم به گلهای چادرت فکر می کند
که دسته دسته نماز میچید
در اول هروقت
تو را میخواند.
امروز
تنها باید کیفم بغلم کند
در آغوش دفترم ابر بکشم
و پاره های دلم را بچسبم
به عکسی سه در چهار گوشه اتاق
لب پنجره
بوسه بگیرم از با ر ا ن و دریا دریا
به گِل بنشینم.
|